من ژوله مي باشم. ما در راه دريا مي باشيم. ممد فرنگيز خانم اينا گفته دريا از وان حمامشان هم بيشتر آب دارد. من خيلي ذوق زدگي مي باشم. ولي خواهرم احساسات عقشولانه اش گل کرده است. او دو سيم در گوش هايش کرده و خيلي بي آبرويي خودش را تکان مي دهد. بابايم مي گويد: «اين جاده چالوس مي باشد.» چالوس مرد خيلي پولداري مي باشد. او کناره جاده اش خيلي درخت کاشته که ما خوشمان بيايد.
مادربزرگم مي گويد:« خدا مرگش بدهد. مردم برنج ندارند بخورند، آن وقت يک نفر جاده به اين بزرگي دارد» بابايم خيلي مي خندد از بس مادر بزرگم به فکر مردم مي باشد.
اينجا سد مي باشد. سه آدم کثيف مشغول شنا در آن مي باشند. بابايم مي گويد: «اين ها املاح و ويتامين هاي آب آشاميدني مي باشند» يک آقاي پير و دختر جوانش مشغول تماشا مي باشند. خواهرم مي گويد:«اين ها زن و شوهر مي باشند!» من نمي دانم دختر به اين جواني چرا با آقا به اين پيري همسر مي باشد.
اينجا خيلي خوش مي گذرد. من و خواهرم به دريا نگاه مي کنيم. خواهرم به رنگ آبي و چشمان دنيل رادکليف فکر مي کند و من به اين فکر مي کنم که ممد فرنگيز خانم اينا چقدر وان حمامشان را جدي گرفته بود!
دختر جوان و همسر پيرش هم اينجا مي باشند. من نمي دانم دختر به اين جواني چرا با آقا به اين پيري همسر مي باشد.
بابايم مي گويد:«نهار در رستوران بخوريم» او براي ما زيتون و سير ترشي و ماهي مي خرد. مادر بزرگم خيلي مهربان مي باشد. او خارهاي ماهي را در يم آورد که گلويم اوف نشود. خواهرم خيلي سير ترشي مي خورد. او سير ترشي را از دنيل رادکليف هم بيشتر دوست دارد! تازه مي گويد سانديس آلبالو را هم بيشتر از من دوست مي باشد! من نمي دانم چرا دست و دل بابايم باز شده است. احتمالا از اختلاس دزدي کرده است.
تازه بابايم هتل رامسر را هم به ما نشان مي دهد که آرزو به دل آز دنيا نرويم. آدم هاي اينجا خيلي فقير مي باشند. جلوي هتل در چادر مي خوابند. همه دختر ها مانتو و روسري بچگي هاي خود را پوشيده اند، آدم دلش مي سوزد. موي پسر ها هم سيخ مي باشد، از بس دست به برق مي زنند. ما در حالي که چشم هاي خواهرم را گرفته ايم تا بد آموزي نشود، از آنجا خارج مي شويم.
مادر بزرگم مي گويد:« من هم هوس کردم تني به آب بزنم!» بابايم توي سرش مي زند که چرا چشم هاي مادر بزرگم را نگرفت! از بس اينجا همه با هم در آب مي باشند!
آقاي پير و دختر جوان در همين هتل اتاق دارند. من هنوز نمي دانم چرا دختر به اين جواني با آقا به اين پيري همسر مي باشد.
بابايم مي گويد:«قند عسلم، آدم بايد جيبش جوان باشد!»
من مشکلات روحي مي باشم. براي همين قلمم ضعيف مي باشد. اکنون که قلم در دستانم گرفته ام و با سلام خدمت خانم معلم خيلي عزيزم. انشاي خود را درباره اينکه پس سفر با هفاپيما چه مي باشد آغاز مي کنم. ما راهي دوردست ها مي باشيم. بابايم مي گويد هفاپيما خيلي خوب مي باشد. مي تواند آدم را زود به جاهاي دور ببرد. من فکر مي کنم مادرم بايد با اين چيزي خيلي دور شد که نتونست برگردد. آخه بابايم مي گويد:«مادرت در آسمان ها مي باشد». اول که سوار هفاپيما شديم يک خانومي ما را به صندلي هاي مان برد. خواهرم کنار پنجره نشست و عمويم کنارش. من را هم کنار راهرو. پدر و مادر بزرگ هم سر پنجره گيسو گيس کشي مي باشند. يک آقايي که نسبتا متشخص مي باشد براي ما شکلک در مي آورد تا بخنديم. بعد از کلي شکلک آقا نسبتا متشخص با صدايي خانومي مي گويد:«کمربندها را ببنيد».
ما در آسمان مي باشيم. خواهرم کلي ذوق مي باشد و خانومي که دايره مي باشد که جلوي من نشسته است و حالش بد مي باشد. مهمان دار اون رو با خودش به جلو مي برد. ما در توريست کلاس مي باشيم. من هم همراه آن ها راهي فرست کلاس مي باشيم. صندلي هاي اينجا خيلي بهتر مي باشد و انقدر همه در دهن هم نمي باشند. بعد از يک مدتي که خانوم دايره حالش بد تر مي شود خانوم مهمان دار او را به قسمت جلويي مي برد. آن جا صندلي نمي باشد بلکه تخت مي باشد. خانوم مهمان دار به من مي گويد بچه جان اينجا بيزنست کلاس مي باشد و تو نبايد اينجا باشي.
حال خانوم دايره بد مي باشد. خانوم مهماندار مي گويد ايشان تمام کرده مي باشند. من فکري مي باشم که چرا او تمام کرده ولي ما نکرده ايم. ما که هنوز در آسمان مي باشيم.
و اما نتيجه گيري که که خودتان گفتيد پنج نمره دارد، اين که توريست کلاس براي اين مي باشد ما همديگر را دوست بداريم و محکم در آغوش هم باشيم و فرست کلاس براي اين مي باشد که اگه کسي حالش بد باشد آن جا ببرندش تا حالش بهتر شود. اگر هم حالش خوب نشد و به قول خانوم مهمان دار تمام کرد به بيزنست کلاس انتقالش دهند تا آنجا درازش کنند تا بعد.
ببخشيد قلمم ضعيف بود چون من عاشق مي باشم و حوصله ندارم. روند نوشتن هم از دستم در مي باشد. پس کمي تحمل باشيد تا با کفش هاي جق جغه ايم راه بيفتم.
ما راهي نمايشگاه لوازم خانگي مي باشيم. مادر بزرگم مي گويد: «سردترين نقطه دنيا بايد خانه ي ما باشد.» خواهرم سرش را روي شيشه ماشين گذشته وي مي گويد:« فيلم دنيل توي سينماي خانگي... واي چه رويايي» بابايم مي گويد:«نمايشگاه براي تماشا کردن است نه براي خريدن».
در نمايشگاه چيزهاي عجيبي مي باشد. بعضي از دختر ها که خودشان را مانند خواهر ممد نقاشي کرده اند را آقا پليسه مي گيرد و جريمه مي کند. شايد به خاطر نبستن کمربند! خواهرم فرياد مي زند:« آزادي نيست!» ما مي دانم اينجا آزادي نيست، اينجا نمايشگاه مي باشد! جلو تر يک دختر که با لباس خانه آمده است. عمويم که به آن زل زده است مي گويد:« چرا اين ها را نمي گيرند نگاه کنيد مانويش را؟!» من نمي دانم چرا نگاه عمو قفل شده است!
بابايم مي گفت نمايشگاه براي ديدن مي باشد نه خريدن اما همه مشغول خريد مي باشند نه ديدن. خواهرم مي گويد:«بايد ال اس دي بخريم». مادر بزرگم مي گويد:«واي دخترم از دست رفت!». در ماهواره ممد اينا نمايشگاه خيلي خلوت بود اما اينجا خيلي شلوغ مي باشد و کسي براي بابايم توضيح نمي دهد که آن چيزاي عجيب چه مي باشد. من هم گيجگول مي باشم و نمي دانم دور و برم چه مي باشد.
عمويم مي گويد:«نمايشگاه براي خريد مي باشد نه ديدن». من نمي دانم چرا ما چيزي نمي خريم.
در نمايشگاه آدم ها راهي جايي مي باشند که يک نفر آقاي نسبتا مشختص به بابايم گفت راهي تجمع مي باشند. فکر کنم آن ها هم ديشب خانه ممد فرنگيز خانم اينا بودند. خواهرم باز هيجان زده مي باشد. و ما همراه آدم ها راهي تجمع غير قانوني مي باشيم،چون مجبور مي باشيم. آخه تجمع قانوني اينجا نمي باشد. باباي ممد هم آنجا مي باشد و همچنان فرياد مي زند:« سلطان علي پروين!» فشاري ها امروز نيامده اند!
يه عالم پليس مي آيد و تجمعي ها را با خود مي برند. بابايم مي گويد:«اينها کله گنده نمايشگاه مي باشند» اما من هر چه نگاه مي کنم کله ي آن ها هم اندازه ي کله ي بابايم مي باشد و فقط از مال من بزرگتر مي باشد.
ما راهي خانه مي باشيم و هيچ چيزي نخريده ايم. فقط خواهرم چند دي وي دي هري پاتر خريده است که نمي دانم از کجا گير آورده!
من و خواهر و بابايم در خانه ممد فرنگيز خانم اينا مهماني مي باشيم. از وقتي باباي ممد پژو 200 خورده اي خريده است، بابايم با او دشمن مي باشد و اين مجلس آشتي کنان مي باشد. ماهواره ممد اينا روشن مي باشد. يک آقايي که سبيلش از کادر بيرون مي باشد يک نفس داد مي زند. او به همه فحش مي دهد و ما مي فهميم که او در جهان آدم مي باشد. آقاي سبيل از مردم مي خواهد که تجمعات غير قانوني بکنند و انتخابات را تهديد کنند.
خواهرم و خواهر ممد تصميم گرفته اند براي آژادي و اينها تجمع بکنند. من هم خيلي آزادي دوست مي دارم ولي مادربزرگم مي گويد: « آزادي ميدان بزرگي و شلوغي مي باشد که جيب آدم را مي زنند و بچه هاي فسقلي را مي دزدند!» بابايم مي گويد: «جوگير نشويد» ولي باباي ممد مي گويد: « حاضر شويد برويم» و به بابايم زبان درازي مي کند! خواهر ممد به مدت نيم ساعت جلوي آينه خودش را نقاشي مي کند. بابايم مي گويد: «اصولا نقاشي نقش مهمي در آزادي دارد!»
بابايم مي گويد: « آن طرف تجمع قانوني مي باشد که شعارهاي خوب خوب مي دهند.» ولي باباي ممد مي گويد: «ماهواره گفته تجمع قانوني حال نمي دهد!».
ما راهي تجمعات غير قانوني مي شويم. اينجا آدم ها روبه روي هم ايستاده اند و به هم شعار مي دهند. يک طرفي ها مي گويند: «آزادي انديشه، آزادي انديشه« ولي روبه رويي ها مي گويند: «نميشه، نميشه» من نمي دانم آزادي انديشه چه مي باشد. يک دانشجوي چم بادمجاني مي گويد:« يعني اينکه هر کس بتواند در کنار چماق و کف گرگي فشاري ها زندگي مسالمت آميزي داشته باشد!» خواهرم مي گويد: « يعني هر کس بتواند آزادانه پوستر دنيل به ديوارش بکوبد!» بابايم مي گويد: « يعني هر کس بتواند آزادانه باباي ممد را بزند!» باباي ممد براي خودش بالا و پايين مي پرد و شعار مي دهد: «سلطان علي پروين!» انديشه او کلا آزاد مي باشد!
خواهرم مي گويد روبه رويي ها گروه فشار مي باشند. باباي ممد هم به آن ها مي پيوندد تا بابايم را فشار دهد. اوضاع شلوغ پلوغ مي باشد و خيلي بزن بزن مي شود. فشاري ها با چماق انيشه اي ها را نصيحت مي کنند، آن ها قانوني و غير قانوني را با هم هم فشار مي دهند که نحو وظيفه شان احسن باشد!
مبارزه به جاهاي حساسي رسيده است. من که خودم خيلي فيلم جکي چان ديده ام، ران يک نفر را گاز مي گيرم و خيلي فشار مي دهم...
خواهرم مي گويد:« پاشو...پاشو! باز خواب بد ديدي؟» او در حالي که بالش را از دهان من خارج مي کند، مي گويد: «چقدر گفتم پاي ماهواره ممد اينا نشين، شب خواب بد مي بيني!»
من خيلي گيجگول مي باشم. مادر بزرگم داد مي زند:« چرا بالش گران قيمت را تکه پاره کردي؟» من نمي دانم مادر بزرگم کي مي خواهد بداند رسيدن به آزادي هزينه دارد!
با سلام خدمت خانم معلم خيلي عزيزم! انشا خودم که درباره ماهواره مي باشد، آغاز مي کنم. ماهواره در بزرگ قابلمه اي مي باشد که يک ود ودک وسط آن قرار داشته و به صورت يواشکي عکس آدم هايي را نشان مي دهد که از بس نمي دانند ما آن ها را تماشا مي کنيم، هيچي تنشان نکرده اند. معمولا ماهواره را پشت حياط ممد فرنگيز خانم اينا قرار مي دهند و با آن قرتي مي شوند. تصاوير آن توسط باد و پارازيت که بابايم هميشه مي گويد «وسط حرف من ول نکن» خراب مي شود و بايد دور از چشم آقا پليسه باشد. اما برنامه هاي آن چه مي باشد.
برنامه هاي ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا به چند دسته تقسيم مي شود که اول آن درمانگاه تخصصي شب خيز باشد که در آن دکترها مي نشينند و مردم به جاي اين که خيلي زحمت بکشند و تا دکتر بروند، زنگ مي زنند و مي گويند کجايش درد مي کند و به اين وسيله جايشان خوب مي شود. در اين برنامه يک «تي مجري» هم مي باشد که هي براي مردم خنده در مي کند. بابايم هميشه مي گويد: « پيام هاي بازرگاني براي اين خوب مي باشد که آدم بين تماشاي تيليويزيون،دستشويي برود» ولي پيام هاي اين برنامه آن قدر مي باشد که آدم بين دستشويي رفتن،برنامه هم تماشا مي کند! و زندگي در اين برنامه خيلي شيرين مي باشد.
يکي ديگر آن،برنامه « حسني بده، بد، بد» مي باشد که مادربزرگم مي گويد:«قديم ها آوازهاي مجري آن در خط شوش- ورامين خيلي طرفدار داشت». ولي حالا به جاي بشکن زدن، داد مي زند و هي به مردم مي گويد که شعار بدهند تا دموکراسي باشد که دوباره بشکن بزند. آقاي داد خيلي وطن دوست مي دارد و هفته اي سه بار براي آن گريه مي کند و بعد که احساسات آدم يکجوري شد، شماره حساب برنامه شان را اعلام مي کند که پول داشته باشد که بتواند باز هم گريه کند!
يکي ديگر از برنامه هاي مهم اين کانال، ميزگردي مي باشد که دو عدد بچه فوفول مي باشند که «خيلي ممنون» مي خوانند که براي دموکراسي خيلي مناسب مي باشد. خواهر ممد فرنگيس خانوم اينا مي گويد اين ها قبلا گربه ي سياه بودند! نمي دانم چه جوري به آدم تبديل شدن؟! مادر بزرگم مي گه بگيد بسم الله تا برن!
کانال ديگر آن «تپش تپش واي از تپش واي از دل ديونه» مي باشد که همان برنامه خانواده خودمان باشد و در آن آشپزي و نرمش ياد مي دهند و خواهر ممد هر روز پاي آن مي نشيند و شينيون و بيگودي و دکولوره از آن ياد مي گيرد. آدم هاي فقير بيچاره حيوانکي هم که خيلي بچه دارند و بيکار مي باشند و شام ندارن که بخورند، به آن زنگ مي زنند و بدبختي شان را با مردم جهان در ميان مي گذارند و آقاي مجري بعد از اين که فين مي کند مي گويد:«آقاي احمدي نژاد! اين وضع مردم ماست!» و من هيچ وقت نمي فهمم ما که غير فقير باچاره ناحيوانکي و باکار مي باشيم و شام هم قيمه ريزه داريم، چطور پول نداريم ماهواره بخريم و به آن زنگ بزنيم!
يکي ديگر از کانال ها کانال حيوانات مي باشد که باباي ممد آن را تماشا مي کند و از اول تا آخر جانور مي باشد. باباي ممد وقتي خانه باشد يا فوتيبال مي بيند يا حيوان نمي دانم اين ها چه ربطي به هم دارند ولي بايد يه چيزي باشد که من نمي فهمم!
يکي ديگر آن، کانالي مي باشد که هي قطع مي شود، هي وصل مي شود، چون خيلي بي پول مي باشند از بس بلد نمي باشند قبل از اعلام شماره صاحب، خوب براي وطن گريه کنند، صاحب آن مهندس «درخت» باشد که در کنار خانواده مهربانش برنامه اجرا مي کند.
خانم جواني که مادربزرگم مي گويد هم سن او مي باشد، همسر خانواده مي باشد و مادربزرگم مي گويد: «قديم ها تبلغ دستمال کاغذي بود و در فيلم هاي خوب خوب بازي مي کرد و به لباس آلرژي داشت!» خانم همسر خيلي به سياست آگاه باشد و همه تفسيرهاي همسايه هاي ما هنگام سبزي پاک کردن را بلد مي باشد.
دختر خانواده هم آهنگ هاي درخواست برنامه مي باشد، که به درخواست مردم حرکاتش براي آن ها موزون باشد و اين گونه دموکراسي آزاد مي شود.
يک کانال ديگر فيلم هاي نشان مي دهد که مخصوص آزادي مي باشد و به يه جاهايي حمله مي کنند و دمکراسي مي آورند. البته بابايم چشمهايم را گرفت تا آدم هايي که مثل نقلو نبات مي ميرند را نبينم. و اين کانال ريپيد مي باشد که يک ماه صبح تا شب يک فيلم پخش مي کند.
برنامه ديگر ماهواره ممد اينا که «جام» «اش» «جم» باشد يکي آقاي خيلي دکتر دارد که در دانشگاه پارک دانشجو رشته «بلالوژي» خوانده و خيلي پولدار مي باشد و همه مردم هاي که کمبود محبت دارند به اين برنامه زنگ مي زنند که آقاي دکتر قربانش برود و فدايشان بشود.
اين کانال يکي هم دارد که رمانتيک برنامه باشد و هر روز به مدت دو ساعت از خودش تشکر مي کند.
اما مهم مهم اين ها «آزادي » مي باشد که خيلي بد آموزي باشد، از بس مجري هاي آن يکي يکي مي آيند فحش هاي جديدي را که يا گرفته اند براي مردم تعريف مي کنند.
يک مجري آن که سبيل هايش را ميزامپلي مي کند، خيلي بامزه باد و هفته اي دوبار از حرص و جوش سکته مي کند و آن قدر مادربزرگش در دهانش فلفل نريخته که هي دروغ مي گويد. همين پريشب هفته پيش ممد فرنگيز خانم اينا گفت که آقاي سبيل گفته، مخالفان تيليويزيون را گرفته اند. ولي ما نفهميديم که چرا مخالفان هم برايمان «دکتر پزوهان» و تام و جري و گفتگوي خبري پخش مي کردند!
برنامه ديگر آن يک خانوم مي باشد که با دوستانش درباره وضعيت فلاکتبار ما صحبت مي کند. او مي گويد ما خيلي بيچاره مي باشيم و دمکراسي نداريم. او مي خواهد دمکراسي را براي ما آزاد کند. او مي خواهد با آمريکايي ها که خودش را صداي آمريکا مي باشد براي آزادي دمکراسي بياييد. مادر بزرگم مي گويد خيلي وقته که مي خواد بياييد ولي سرکاري مي باشد.
اما نتيجه گيري که خودتان گفتيد چهار نمره دارد، اين که شجاعت، يعني اين که آدم شجاع مي تواند از راه دور دور و به وسيله قابلمه و فحش و حرکات موزون دمکراسي بکند و به مردم بگويد بوق بزنيد و جيغ بزنيد و کتک بخوريد و داخل خيابان بيايد تا طرح زوج و فرد شود و بنزين مصرف کنند که بنزين سهميه بندي شود تا حوقشان سر وقت باشد.
[8/4/1387- 12:33 ص] فرست و بيزنس کلاس چه مي باشد؟
[13/10/1386- 12:46 ع] زندگي مسالمت آميز با کف گرگي 2(نمايشگاه لوازم خانگي)
[12/10/1386- 9:37 ع] زندگي مسالمت آميز با کف گرگي
[30/9/1386- 1:13 ع] ماهواره چه مي باشد؟
[29/9/1386- 10:46 ع] توي سيل بايد رفت...
بازديد ديروز: 6
کل بازديد :948
نام: | |
ايميل: | |


